از نو

گاهی باید از نو شروع کرد. مثل یک فصل تازه. هیچ چیز تغییر نمی‌کند، فقط دوباره نگاه می‌کنی و می‌بینی هیچ‌ چیز شبیه گذشته نیست!
کمی قبل‌تر تاتی تاتی کردن را یاد گرفته‌ام، حتی خیلی از مسیر را هم رفته‌ام، اما فکر می‌کنم قبل از این‌که به آخر مسیر برسم، مسیر تمام شد و من ماندم با مسیری که باید می‌رفتم و نبود.

«از نو» ادامه‌ی مسیر است...


پ.ن: نمی‌دانم برای چه، سرویس دهنده‌ی «از نو» مسدود شد! انگار قسمت نیست برویم و یا اجبار هست بمانیم.

تک نگاری‌هایی از دیدار رهبر با طلاب/ قم، مهر ماه ١٣٨٩

-------------------------------------------

صبح کار می‌کرد. حرکت هم کردیم کار می‌کرد. رسیدیم حرم از کار افتاد. هر کاری کردم ننوشت. آقا مهدی نمی‌خواست آن‌جا چیزی بنویسد. روان‌نویسش را گرفتم. مراسم که تمام شد خودکارم دوباره به کار افتاد. وسیله بودن هم لیاقت می‌خواهد.

دیدار، دیدار طلاب بود و ذهن شرطی شده‌ی یک طلبه وقتی بشنود «طلبه» دیگر اصلاً سراغ کسانی مثل آیت‌الله مصباح و مقتدایی و خاتمی و بوشهری و هادوی و... نمی‌رود. غافل از این‌که این بار فرق دارد. این‌بار محور دیدار بزرگی‌ست که بارها تاکید کرده، به میثاق طلبگی متعهد است. غنیمتی‌ست این دیدار برای هر حوزوی‌ای.

جمعیت خیلی زیاد بود به این راحتی ها نمی‌شد آرامش کرد. از روی شوق بود یا کمی جا، در نتیجه‌اش فرقی نداشت. مهم این بود که کمتر کسی می‌توانست بنشیند. یکی از بچه‌ها به شوخی گفت: «این هم صنفه تو داری میرصالحی؟!!». خندام گرفت. نه از حرف او، از شوخی‌های طلبه ای که زیر دست و پای جمعیت بود اما باز می‌خندید.

دوست داشتم به جای سوار شدن توی مینی‌بوس خبرنگارها و رفتن بالای سکوی فیلم بردارها صبح از مدرسه با هم حجره‌ای و چند طلبه‌ی دیگر راه می‌افتادیم سمت حرم و کلی توی صف می‌ماندیم و با چند نفر کل‌کل می‌کردیم که بیاییم تو و با هزار زور برای خودمان جایی جور می‌کردیم. دلم تنگ شده بود برای همچین فضایی و حالا نزدیکش نشسته بودم به تماشا. انگار به آن طلبه هایی که آن پایین، درست روبروی رهبر جا برای نشستن نداشتند و با جمعیت تاب می‌خورند، خیلی با حسرت نگاه می‌کردم که آقا مهدی پرسید: «دوست داشتی اون پایین بودی؟»

جایگاه ما رسماً جلو دید خانم‌ها را گرفته بود. وقت خواندن قرآن یکی از عکاس‌ها پیشنهاد داد که کمی بنشینیم تا پشت سری‌ها هم آقا را ببینند. نشستیم. اما دیگر امان ندادند که بلند شویم.

غریبه نبودم با جمعیت. احساس می‌کردم همه با همیم. آخر طلبه ها هر چقدر هم با هم اختلاف داشته باشند باز هم خیلی از اخلاق‌های‌شان شبیه هم هست. یک جورایی یک خانواده‌اند که حرف‌هایش یک بو می‌دهد و دغدغه‌هایش یک رنگ دارد. فکر می‌کنم آن‌ها هم، هم صنفشان را می‌شناسند. فقط نمی‌دانم چرا این میان بعضی های‌شان بدجوری به من و جایگاه خبرنگار‌ها نگاه می‌کردند. حس کردم خبرنگار بی.بی.سی‌ام و آمدم جاسوسی. یکی که حسابی بین جمعیت گیر افتاده بود از همان‌جا به فیلم‌بردار کنار دستی‌ام می‌گفت: «فیلم نگیر آقا!».

توی راه دعا می‌کردم کردم که آشنا نبینم. اما انگار هنوز مستجاب الدعوه نشدم. چندتایی از بچه‌ها را توی آن جمعیت دیدم. در جواب نگاه‌های کنجکاوشان فقط عرق شرم از روی پیشانی پاک می‌کردم.

- «تکبیر!»
همه‌ی جمعیت یک صدا شدند: «الله اکبر...»
- «البته تکبیر خوب است اما این‌جا تکبیر نداشت. من این‌جا از واقعیتی صحبت می‌کنم که هم‌دوستان می‌دانند و هم دشمنان در جریان آن هستند»
خنده‌های جمعیت تکبیر لبخند آقا بود.
آقا از احترام انگیز بودن موجود زنده حرف می‌زدند و این که حوزه زنده است و باید فعال باشد.

حرف از خصومت ورزی با اسلام بود و این‌که حوزه و حوزیان همیشه در این مواقع خوب جلوی این خصومت ها را می‌گیرند. شاهد مثال رفت به «کشف الاسرار» امام(ره) که در جواب «اسرار هزار ساله» نوشته شده. خیلی حرف‌است که توی سال 1323 که هنوز رنگی از انقلاب وجود نداشت کسی بیاید برای جواب به کتابی که با گرایش‌های  وهابی و اندیشه‌های سکولاریستی نوشته شده، دو ماه درس خارجش را تعطیل کند و سر آخر کتاب را بدون نام خودش چاپ کند. خیلی حرف نیست، خیلی عمل است که مردش کم پیدا می‌شود.

آقا از فتنه‌ها می‌گفتند و از تاکتیک دشمن در این فتنه. اشاره کردند به دو اصطلاحی که دشمن باب کرده؛ حکومت آخوندی و آخوند حکومتی. خیلی ها تیز شدند و دقیق و انگار دست گذاشته باشی روی زخم شان و منتظر باشند که مرحم را بگویی:
« نسبت روحانیت با حکومت نسبت حمایت و نصیحت است. دفاع در کنار اصلاح. این ها به هر روحانی‌ای که سینه سپر کرده باشد جلو دشمنان می‌گویند حکومتی‌است. حکومت اسلامی حکومت شرع است حکومت فقه است. فقط روحانی بودن کافی نیست.»
صحیفه‌ی امام(ره)، ج13، ص 321: « امروز نقشه دقیق‌تر از آن وقت است. امروز طرح‌هایى که این‌ها مى‏خواهند پیاده کنند از آن وقت شدیدتر است و ما باید بیشتر چشم و گوش‌مان را باز کنیم. شما امروز هم مى‏بینید که چهار نفر، ده نفر روحانى که با کمال صداقت دارند خدمت به این انقلاب مى‏کنند، از هرگوشه صدا مى‏شود که حکومت آخوندى! این زمزمه‏ها تازه کم‌کم همان نقشه‏هاى سابق است.»
چقدر این حرف‌ها شبیه‌اند به هم‌.

این جریان تکبیر گرفتن بی‌موقع کاری کرد که دیگر کسی جرأت نداشته باشد دوباره داد بزند: «تکبیر!». تا این که آقا حرف از استقلال حوزه زدند جرأت عالمانش.
- تکبیر!

- «و اما معنای تحول...»
باز هم آقا از تحول می‌گویند و ما می‌شنویم. انگار فقط می‌شنویم. حرفی که از سال‌های نزدیک به هفتاد شروع شد و خدا نکند که برای ما تکراری شده باشد.

دوست دارم وقتی آقا ما طلبه‌های جوان‌تر را مورد خطاب قرار می‌دهدند. از این‌که آقا جوان‌های انقلابی را بطن حوزه می‌دانند. از این‌که مثل یک پدر کار‌های اشتباه فرزند خود را تذکر می‌دهند:
«افراط و تفریط نکنید. اقتضای انقلابی گری این نیست. مایوس نباشید. در صحنه باشید اما خامی نکنید. بعضی رفتارهای اعتراض دار شما را عصبانی نکند.»
این‌ها را می‌گذارم کنار تاکیدی که آقا چند دقیقه قبل ترش در مورد احترام به مراجع داشتند.

همه‌ی راه را به این فکر می‌کردم که چه‌طور بنویسم تا بچه‌ها به شکل یک جاسوس! به من نگاه نکند که حرف‌های مسافر‌های صندلی عقب توجه‌ام را جلب کرد: « خدا کنه نوار بسوزه و نشون ندن تو تلوزیون. بعضیا آبروی طلبه‌ها رو بردن».

-------------------------------------------

پ.ن: این را برای این (+) نوشتم.

پ.ن٢: ما که نه اما بانوی مکرمه جنجالی شدند (+)

پ.ن٣: همچنین نگاه کنید به (+) و (+) و (+) و (+) و (+)

     - از من خدافظ

گوشی را از آن طرف میز داد دستم و رفت سمت در. بیرون نرفته برگشت توی اتاق و گوشه‌ی کاغذ برنامه‌های عقب مانده‌ام نوشت: دل‌تنگی ننگ شده انگار.

گوشی را گیر دادم بین شانه و گوشم. دست بلند کردم و کاغذ را برگرداندم طرف خودم. هنوز آن طرف میز ایستاده بود و داشت با روان‌نویس توی دستش بازی می‌کرد. اما انگار حواسش به من نبود.

     - تشریف بیارید طرفای ما. دل‌مون براتون تنگ شده....

خودکارم را گذاشتم زیر جمله‌اش. نوشتم: ...

چیزی به ذهنم نرسید بنویسم. فقط یه علامت سوال گذاشتم بین دل تنگی و ننگ.

نصف حرف‌هایش را می‌شنیدم و نصفه‌ی دیگر را نه. حسابی مانده بودم توی حساب کلمه‌های روی کاغذ.

     - خواهش می‌کنم. اختیار دارید. لطف می‌کنید

و همین طور پشت هم ردیف می‌کردم. گردنم درد گرفته بود. دوباره گوشی را دستم گرفتم و  و خودکار را گذاشتم زمین.

     - چشم حتماً. اولین فرصت...

   دوازدهم رجب بود. دوازدهم رجب از سی‌ام سال عام‌الفیل1. امشب ستاره‌های مکه برای فاطمه2 نورانی‌تر شده‌اند. اما آن‌ها که دیده‌اند می‌گویند چهره‌ی فاطمه روشنی دیگری پیدا کرده بود. ستاره‌ها سوسو می‌زدند و فاطمه از شوقی که داشت هر چند لحظه یک‌بار بلند می‌شد و دور خانه چرخی می‌زد و روبروی پنجره، رو به ستاره‌ها می‌ایستاد و چیزهایی زیر لب می‌گفت و لب‌خندش با اشک ‌هایی که روی صورتش سرازیر شده بودند، قاطی می‌شد.

     دیگر وقت نشستن نبود. باید مهیا می‌شد. بیش‌تر مردم شهر هنوز در خواب بودند که فاطمه یکه و تنها از درب خانه بیرون آمد. توی دست‌هایش فقط یک بقچه بود. فقط چیزهایی که ضروری بودند. خاک کوچه‌های مکه یک بار دیگر سایه‌ی فاطمه را روی سر خود احساس می‌کرد. مقصد باز هم خانه بود. اما این‌بار خانه‌ی خدا.   

     چسبیده بود به دیوار مستجار3 و چنگ انداخته بود به پرده‌ی کعبه. اشک می‌ریخت و دعا می‌کرد. چند نفری هم کمی دورتر نشسته بودند و نگاه می‌کردند. عجیب بود آخر. فاطمه پا به ماه بود. اما آن اتفاقِ عجیب‌تر بود که دهان‌شان را از صحبت باز داشت و چشمان‌شان را خیره به فاطمه نگاه داشت. فاطمه که انگار منتظر نشسته بود، دیوار که شکافته شد، بقچه‌ی خود را برداشت و خیلی آرام به داخل خانه پا گذاشت. شکاف بسته شد و دیوار دوباره به جای خود بازگشت. اما چشمان گوشه نشینان هنوز به دیوار دوخته شد بود. حالا فاطمه تنها مانده بود به دور از نگاه نامحرمان. فاطمه و خدای فاطمه و فرزندی که در راه بود.

     هنوز مبعوث نشده بود اما برای عالم و آدم، رحمت بود. به فکر اطرافیانش بود. مخصوصاً خویشان. رفت پیش عمویش عباس. وضع مالی خوبی داشت. از عموی دیگر گفت. از ابوطالب. از این‌که خشک‌سالی گرفتارش کرده و کمی در آمد کمرش را خم کرده. از عائله‌‌‌ی ابوطالب گفت و از حق خویشاوندی‌ای که بر گردن‌شان است. عباس هم‌راه  شد و با حمزه و محمد(ص) به خانه‌ی ابوطالب رفتند.

■□■

 عقیل در خانه‌ی پدر ماند. عباس کفیلِ طالب شد و جعفر، هم‌راه حمزه. و محمد(ص) علی هفت ساله را به خانه‌ی خود برد.

     عادتش بود. هر سال یک ماهی را در غار حرا معتکف می‌شد. در این مدت تنها من او را می‌دیدم و کسی جز من از این بیتوته خبر نداشت.  در ٱن زمان که هنوز اسلام، راه در خانه‌ای نداشت، پیامبر و خدیجه و من که سومین آن‌ها بودم، نور وحی و رسالت را می‌دیدیم و عطر نبوت آن حضرت را استشمام می‌کردیم. من هر روز به دنبال آن حضرت روان بودم و او هر روز  یک نمونه از اخلاق نیکو را برایم سرمشق می‌کرد.4

      شب شده بود. از غار بیرون آمد و از کوه به پایین سرازیر شد. انگار که بار سنگینی بر دوشش افتاده باشد، سخت قدم برمی‌داشت و در هر قدم مکثی طولانی می‌کرد. مثل این‌که آتش‌فشانی هم درونش آماده‌ی فوران بود که صورتش از داغی سرخ شده بود و بدنش به شدت می‌لرزید.
-    مرا بپوشان خدیجه! مرا بپوشان.
فرشته‌ی وحی دوباره نازل شد: « یا ایها المُدثر قُم فأنذِر...5»
و آن روز او، اولین مردی بود که انذار شد و ایمان آورد. انگار که منتظر هم‌چنین روزی بود.

 

پ.ن١: او مرد بود. یک مرد از اهالی قبلیه‌ی نور. مردی که اگر نبود، چیز دیگری هم نمی‌توانست باشد. او مرد بود. مردی برای تمام روزهای سخت پیام‌بر. مردی برای تمام روزهایی که اگر نبود، تحمل‌شان خیلی سخت می‌شد. او مرد بود. یک مرد برای زندگی با فاطمه. مردی که اگر نبود، فاطمه تکیه‌گاهی نداشت. او مرد بود. یک مرد برای تربیت فرزندان. مردی که اگر بود، زهری خورانده نمی‌شد و دستی بریده نمی‌شد. او مرد بود. برای همه‌ی ما. و هرگز مردتر از او پیدا نمی‌شود. 

پ.ن٢: بهانه ١٣ رجب است و غرض نقل بریده هایی از زندگی مولایمان. اما خواستیم متبرک شود دومین جشن پیوندمان و اولین جشن آغازمان به نام آقا.

پ.ن ٣: اصرار نکنید. هدیه قبول نمی کنیم!

پ.ن۴:‌چند روز پیش محض کاری دوباره فیلمان یاد طلاب خیابانی کرد و رفتیم سراغش. این پست را دیدم. خواندنش توی این روزها حالی از لطف نیست. البته من هرگونه شباهت اشخاص و اوضاع متن را با اشخاص و اوضاع فعلی شدیداً تکذیب می کنم!

گاهی فیلم ها آن‌قدر خوب و دقیق درست شده اند که تو، چه بخواهی و چه نخواهی، خودت را می‌گذاری جای شخصیت اصلی داستان و به جای او همه‌ی اتفاق‌ها را تجربه می‌کنی و همه‌ی چیزها را می‌بینی.
سختی کار آن جایی می شود که نویسنده داستان دست بگذارد روی نقطه هایی که دردش زیاد است!

■□■

چشمت را که باز می‌کنی توی دنیایی هستی که به جز خودت هیچ کس را نمی بینی. تنها، روی کره ی زمینی که حسابی به هم ریخته و پر از آت و آشغال شده. گیج شده ای. این طرف و آن طرف را نگاه می‌کنی ولی به جز برج های که از جعبه های آشغال درست شده اند چیزی نمی بینی. برج هایی که خودت درست کردی. انگار که اصلاً وظیفه ات این است و برای همین کار ساخته شده ای. تو آخرین ربات از نسل ربات‌هایی هستی که انسان ها برای تمیز کردن زمین، روی این کره آشغالی! گذاشته اند و بعد فرار را بر قرار ترجیح دادند. و حالا بعد از خراب شدن همه‌ی ربات های دیگر با تنها هم دمت که یک سوسک است زندگی می‌کنی و هم‌چنان زباله جمع می‌کنی و برج زباله‌ای درست می‌کنی.
فکرش را بکن تنها تر از این هم می‌شود؟! اگر این قدر غریب بودی دوست نداشتی یک روز مهمانی در خانه‌ات را بزند و سر زده بیاید تو؟ این مهمان برای «وال.ای» آمد.

 

پ.ن1: این روزها خیلی با تلوزیون کاری نداریم ولی تا دلتان بخواهد انیمیشن نگاه می کنیم.

پ.ن2: توی جدیدی ها فقط «up»، که من 10-15 دقیقه ی اول  و او همه اش را، دوست داریم.

پ.ن٣: شاید ما هنوز کودک باشیم ولی این انیمیشن ها هرگز.

مرد منتظر ایستاده بود. زیر تابلوی زرد رنگ ایستگاه اتوبوس. منتظر بود اما نه  مثل بقیه‌ی مسافران.

مرد منتظر ایستاده بود. ولی برنمی‌گشت و پشت سر را نگاه نمی‌کرد که آمدن اتوبوس را از پیچ عقب خیابان ببیند و آماده باشد.

مرد منتظر ایستاده بود. روبروی ساختمان ما. جلوی پنجره‌ای اتاق او. پنجره‌ای که هر روز می‌آمد و به یاد روزهای که با هم بودند، ساعت‌ها خیره می‌شد به آن.

مرد منتظر ایستاده بود. من چشم دوخته بودم به  او. کمی عقب‌تر تکیه دادم به دیوار. کار هر روزم بود. شاید برای اینکه پنجره‌ی اتاقی که او خیره به آن می‌شد اتاق من بود. و من همان او. فکر می‌کردم. به همه‌ی روزهایی که با هم بودیم. من و او. مثل همه‌ی پدرها و پسرها.

مرد منتظر ایستاده بود و من چشم دوخته بودم به او و اتوبوس، که آمد و رفت.
هر دو جا ماندیم. در کنار هم.


« و لو أخلَیتَ قَلبَک مَنِ الأملِ، لَجَدَدتَ فی العَمَل*»
دل خویش را که از آرزو تهی کنی، در کار امروزت بیشتر می‌کوشی

 

پ.ن١: انگار یادداشت بهاره بود!

پ.ن٢: هر سال عید امیدواریم که امسال مان همانی باشد که می خواهیم اما تا به خود بجنبیم، سال تمام شده و ما فقط امیدوار بودیم.

* امام علی علیه‌الاسلام

عید پارسال بود. هر جا می‌رفتم یک مجله دستم بود و هر وقت فرصتی پیدا می‌شد، بازش می‌کردم و چند صفحه‌ای می‌خواندم. اولین شماره‌اش از دستم رفته بود و این دومین شماره‌اش بود. عید تمام نشده بود که من تمامش کردم و که همه‌ی صفحاتش را خط به خط خواندم.

نشد همه‌ی سرزمین خودم را بگردم. و لابد هم که در 15 روز عید نمی‌شد همه‌ جا را دید، اما همه‌ی «سرزمین من» را خواندم. و از عید آن سال شدم مشتری پروپا قرصِ مجله‌ای به نام، سرزمین من.

سرزمین من، ویژه نامه‌ای ‌ست برای ایران شناسی و ایران‌گردی. که چرخ می‌زند توی سرزمین مان و  زیبایی‌های گوشه کنارش را به رخت می‌کشد. تا بفهمی که وقتی توی خانه‌ات نشستی و پا روی پایت گذاششته‌ای و حال نداری که پایت را از شهرت بیرون بگذاری، چه چیزهایی را از دست می‌دهی. یا تو که حداکثر شهر خودت و مشهد‌الرضا و یک شهر توی شمال و آن هم از هر کدام فقط چند خیابان را دیده‌ای، می‌فهمی که همین بغل دستت، توی همین شهری که اصلاً فکرش را هم نمی‌کنی چه چیزهایی وجود دارد. تازه می‌فهمی که الکی نمی‌گویند ایران مهد بسیاری از تمدن هاست و متوجه می‌شوی که این همه‌ توریست و گردش‌گر دنبال چه می‌گردند توی ایران و افسوس می‌خوری که کاش بیشتر سرزمینت را می‌شناختی.

مرسوم نبود توی بتکده مجله ای معرفی کنم. اما فکر کردم که برای این روزهایت و مناسبِ حال و هوایت چیزی بهتر از این مجله پیدا نمی‌شود. هم متنوع و زیباست و هم قیمتش بسیار کم‌تر از کتاب‌هایی‌ست که در همین زمینه و با همین شکل و شمایل چاپ می‌شوند و مهم‌تر از همه مستمر است و در دسترس. توی هرکیوسک مطبوعاتیِ درست درمانی پیدا می‌شود. هم‌سفرش شو تا آخر ایران!

 

سرزمین من، ویژه نامه‌ای ست از گروه مجلات همشهری که به عنوان ضمیمه‌ی همشهری ماه منتشر می‌شود. شاید قیمت دو هزار تومانی‌اش کمی نسبت به رنج معمول نشریات زیاد باشد اما اگر به حساب کاغذ مرغوب و چاپ خوبش بگذاری و مقایسه کنی با کتاب‌های هم ردیفش به این نتیجه می‌رسی که، می‌ارزد!

سرزمین من، سرزمین تو هم هست.

آخر هفته که می‌شد همه می‌آمدند. یک قرار نا‌نوشته بود. آخر هفته که می‌شد همه جمع می‌شدند. هر کجا که بودند.
آخر هفته که می‌شد همه چیز شروع می‌شد. یک شروع برای ما بچه‌ها؛ ایوان بزرگ خانه، حیاط کوچک اما پر از رنگ سبز، کوچه‌ی بن‌بستی که انتهایش خانه مادربزرگ بود، در حیاط که مانعی بود برای آزادی ما از نگاه‌ بزرگ‌ترها و سر آخر شیطنت‌هایی که مجبور بودیم توی اتاق‌های تو در توی خانه‌ی مادربزرگ دنبالش بگردیم.
این‌ها تمام قافیه‌ها و ردیف‌های نوستالژی‌های من‌اند. بی‌اغراق تمام، آن‌ها. اما حالا، در عرض چند ساعت و یا چند روز، فرقی هم ندارد، این‌ قافیه عجیب به تنگ آمده‌اند و و شاید شاعر به .... دیگر هیچ‌کدام این‌ ضمیرها مرجعی ندارند.

..........................................................................


حیاط خانه‌ی مادربزرگ من حوض نداشت. اما یک پاشویه‌ی سیمانی کوچک داشت که لذت آب‌بازی‌هایی زیر شیر و به دور از چشم بزرگ‌تر‌های آن را به لذت آب بازی توی هیچ حوض بزرگی با کاشی‌های فیروزه‌ای نمی‌بخشم.

 

درِ خانه‌ی مادربزرگ من چوبی نبود. کلون هم نداشت. اما یک قفل داشت که هر وقت شیطنت را از حد می‌گذراندیم و پا را از گلیم درازتر می‌کردیم برای تنبیه ما بسته می‌شد و مادربزرگ می‌گفت: سی کیلیته بُوکُودَم1. و خانه می‌شد زندان ما که آزاد باشیم.


باغچه‌ی خانه‌ی مادربزرگ من پر از گل‌های رنگ و وارنگ و خوش‌بو نبود. خیلی بزرگ هم نبود. اما یک درخت میوه داشت که هر سال، وقت بهار، میوه‌هایش را با طعم دست‌های مادربزگ می‌خوردیم. که هر وقت ما قصد بالا رفتن از درخت را داشتیم صدای مادر بزرگ بود که مانع‌مان می‌شد: کَفی بیجیر. بُوجُور نُشو زای!2

 

خانه‌ی مادربزرگ من آقاجان نداشت که پای صحبت‌هایش بشینیم و برای گرفتن هله هوله‌های‌مان از سر کولش بالا برویم. آخر او چند سال پیش رفته بود و داغ خودش را روی دل مادربزرگ گذاشته بود. اما مادربزرگم چند تا پسر و چند تا دختر داشت و تا دلت بخواهد نوه و نتیجه که همیشه دورش بودند.

مادربزرگ من
مادربزرگِ خانه‌ی مادربزرگ من، مثل مادربزرگ‌های قصه‌ها و کارتن‌ها تپل و مپل و خیلی خوشگل و خوش‌زبان نبود. شاید حتی قصه هم بلد نبود. نحیف بود و لاغر. صورتش استخوانی بود و موهایی خاکستری رنگ داشت که از بس کم پشت بودند به زحمت گیس‌شان می‌کرد. آن‌قدر نحیف بود که چندین بار خود من، بغلش کرده بودم و دور ایوان خانه چرخانده بودمش و او فقط با خنده و ترس فقط می‌گفت: نُکُن محمد.3 اما من دوستش داشتم و حس می‌کردم که دوستم دارد.


این روزها برایم سخت است، ناراحتم، حسرت می‌خورم. مثل تمام عزیز از دست داده‌ها. اما بیش‌ترش برای خودم است، که او آرام شد، ان‌شا الله.

این روزها تنها می‌نشینم، گریه می‌کنم، دعا می‌خوانم. به بهانه‌ی شب‌های قدر. به بهانه‌ی او. به بهانه‌ی آرزوهای نا‌تمام.

این روزها شاید سخت باشد و تحملش مشکل، اما من از چند روز دیگر می‌ترسم. از چند روز دیگری که داغ فراموش می‌شود. از چند روز دیگری که شاید دنیا برمی‌گردد سر جای خودش؛

توی دل ما.‌

...................................
١- سه کلیده کردم. استعاره از این‌که محکم بستمش.

٢- می‌افتی پایین. بالا نرو بچه!

٣- محمد نکن.

 

پ.ن1: وقتی این خط‌ها را می‌نوشتم یاد شعر "تدفین مادربزرگ" مرحوم سلمان هراتی افتادم.

پ.ن2: اگر هم‌راه شدی و یاد خانه‌ی مادربزرگی افتادی، خیراتت. اما خیرات بدون فاتحه نمی‌شود!

راه افتاد. مثل همیشه آرام و شمرده. با صداهایی که اگرچه تکراری‌اند ولی هرگز به تکرار کشیده نمی‌شوند. تلق...

تولوق...

تلق...

تولوق...؛

با همین فاصله و همین وقار.

آرام می‌رود که اگر دلت به جایی بسته‌ست، فکرت به چیزی مشغول و دستت به چیزی بند، ناگهان کَنده نشود. سرعتش دلی را نشکند، فکری را خراب نکند و دستی را زخمی.

کمی که جلوتر آمدی و از چندتا پیچ و گذر گذشتی، تازه می‌افتد به دور. سرعت می‌گیرد. تند و تند و تند‌تر. چرا که بی‌تابی و مشتاق. می‌خواهی به مقصدت برسی. به چیزی که انتظارش را می‌کشی. به کسی که منتظرت هست. نشسته‌ای پشت پنجره و به دیوارها و آدم‌ها و تیر‌های چراغ‌برقی که بی‌محابا از جلوی چشمانت رژه می‌روند، خیره شده‌ای. مثل پسر بچه‌هایی را می‌مانند که توی کوچه، بی‌توجه به همه‌گان و سرگرم بازی خود، سایه‌ی رفیق‌شان را دنبال می‌کنند. فقط می‌بینی‌شان. که وقت گذر است. که وقت دقت در جزییات نیست. که اگر سرگرم‌شان شوی به مقصد نمی‌رسی.

نشسته‌ای و خیره شده‌ای که مثل همیشه آرام می‌شود و شمرده. با صداهایی که اگرچه تکراری‌اند ولی هرگز به تکرار کشیده نمی‌شوند.

با همان فاصله و همان وقار؛

تلق...

تولوق...

تلق...

تولوق...

***

رفتن همیشه با یک جدایی هم‌راه است. با یک دل‌کندن؛ از جایی که داری می‌روی. از جایی که مبدأت است. شاید از یک خانه. اما همین مبدأ یک مقصدی هم دارد؛ جایی که می‌خواهی به آن برسی. جایی که کسی منتظرت است. جایی که شاید یک خانه‌ی جدید و به‌تر باشد. یک پله جلو‌تر از حالا.

این تضادی‌ست که همیشه هم‌راهِ عبور‌های‌مان است. هم‌راه همه‌ی زندگی‌مان؛ که همیشه‌ی خدا در عبوریم. پس نه مبداء پای‌بندت کُند و نه مقصد محصورت. که هر دو جزیی از تضاد‌های زندگی‌اند. که هر دو رفتنی‌اند و فقط تو ماندنی هستی و کوله‌بارت.

 

پ.ن1: برای نوروز بود.

پ.ن2: شرمنده‌ی همه. چون به هیچ‌کس تبریک نگفتم عید را.

 ............................................................................................................................................................................................................................................................

«مهمان» را مهمانی برایم نوشته است که صاحب‌خانه است. به لطفش که شاید کم‌کاری‌ام را جبران کند. مثل قدیم‌ها. آخر همیشه همین‌طور بود. پدر و مادری که چند ساعتی بیرون رفته‌اند و سه فرزندی که چند ساعتی در خانه ‌مانده‌اند و خراب‌کاری‌های من که همیشه توی همین چند ساعت باید رخ می‌داد و سر آخر روبه‌راه کردن و به‌گردن گرفتن‌های خواهرانم که دعوای پدر و مادر از راه برگشته نصیبم نشود.

به شفافی آن روزها: ممنون.

............................................................................................................................................................................................................................................................

سفره را که چیدی، آمدی نشستی کنارم.

گفتی: «ببین چیزی کم نیست؟» می‌خواستی امتحانم کنی.

گفتم: از اولش هم چیزی کم نبود، تو که هستی هیچ چیز کم نیست.

خوب من! مهربانی را از حد گذرانده‌‌‌ای و نشسته‌ای نزدیک، نزدیک‌تر از رگ گردن و می‌پرسی چیزی کم نیست؟!!

از تو بیشتر چه می‌خواهم؟

می‌خواستی امتحانم کنی و من فکر می‌کردم قبول شده‌ام، اما تو خوب می‌دانستی که من فقط درس را از بر کرده‌ام.

 تا چشمم به سفره افتاد، کفر گفتن‌هایم شروع شد.

 

پ.ن1: به لطف صاحب‌خانه مهمان شدیم در بتکده‌ی دنیا.

پ.ن2: حسبی‌الله، من که فقط از بر کرده‌ام، بلکه شما عمل کنید.

پ.ن3: به موسی‌صفتان: لحن این شبان را به بزرگی‌تان ببخشید.